۲۴ اسفند ۱۳۸۸

The big bang theory TVshow

A smart answer to the question:why you don't buy a gift for your friend's birthday?("The big bang theory TVshow")

The entire institution of gift giving make no sense! Let’s say that I go out, and I spend 50 dollars on you, it’s a laborious activity because I have to imagine what you need, whereas you know hat you need. Now I could simplify things, just giving you the 50 dollars directly, and then you could give me 50 dollars on my birthday, and son on until one of us dies leaving the other one old and 50 dollars richer. And I ask you, is it worth it ?

۲۰ اسفند ۱۳۸۸

۱۰ اسفند ۱۳۸۸

Shindler's list


Goeth:
today is history.
today will be remembered.
years from now ,the young will ask with wonder about this day.today is history and you're part of it.
six hundred years ago when elsewhere they were footing the blame for the black death, Kazimierz the great,so-called,told the Jews,they could come to Krakow.they came,They trundled their belongings into the city. They settled. They took hold. They prospered in business, science, education, the arts. With nothing they came and with nothing they flourished. For six centuries there has been a Jewish Krakow. By this evening those six centuries are a rumor.
They never happened.
Today is history.

۱۵ بهمن ۱۳۸۸

گم نام

سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟

ــ ارسطو: طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود .
ــ موسی : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمین آمد و به مرغ گفت به آن سوی خیابان برو و مرغ چنین کرد و پروردگارخشنود همی گشت.
ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد . این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود .
ــ خاتمی: چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند
ــ ریاضیدان : مرغ را چگونه تعریف میکنید؟
ــ نیچه: چرا که نه؟
ــفروید: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم
اطمینان جنسی دچار هستید . آیا در بچگی شصت خود را میمکیدید؟
ــ داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است .
ــ همینگوی: برای مردن . در زیرباران
ــ اینشتین: رابطهء مرغ و خیابان نسبی است .
ــ سیمون دوبوار : مرغ نماد زن وهویت پایمال شدهء اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد
ــپاپ اعظم: باید بدانیم که هرروز میلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از
خیابان رد نمیشوند .توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید
دربارهء مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟
ــصادق هدایت: از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر
ــ شیرین عبادی : نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمیدهد .
ــ روانشناس: آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟
ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها .
ــکافکا: ک. به آن سوی خیابان کثیف رفت . مرغ این را دید و به سوی دیگرخیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک . نگاهی بی توجه ووحشتزده انداخت . این ک. رامجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را باحضورفیزیکی خود مواجه کند ودستکم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه اش دشوارترمینمود.
ــ بیل کلینتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم.
ــ ناصرالدینشاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد
ــ طرفدار داستانهای علمی تخیلی: این مرغ نبود که ازخیابان رد شد . مرغ خیابان وتمام جهان هستی را دو متر و60 سانتیمتر به عقب راند.
ــ اریش فون دنیکن: مثل هر باردیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را ندیدید؟
ــجرج دبلیو بوش : این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریس جهانی بود و حق ما
برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزشهای
دموکراسی دفاع کند محفوظ است .
ــ سعدی : و مرغی را شنیدم که درآن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم.
ــ رنه دکارت : از کجا میدانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
ــ لات محل: به گور پدرش میخنده هیشکی نمتونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آی نفسکش
ــ بودا : با این پرسش طبیعت مرغانهء خود را نفی میکنی
ــ پدرخوانده : جای دوری نمیتواند برود .
ــ فروغ فرخزاد : از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد .
ــ ماکیاولی: مهم اینست که مرغ از خیابان رد شد.. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه میکند .
ــ هیتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد ! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد
ــ فردوسی پور : چه میـــــــــکــنه این مرغه

۶ بهمن ۱۳۸۸

5


چند اپیزود از هذیانات ذهنی مضمحل فی الایام الامتحان

قاشق رو توی لیوان چرخوندم و چرخوندم.لیوان روگذاشتم توی ماکروفر تا یه کم داغ تر شه و حالم رو حسابی جا بیاره.لیوان توی فر،هی چرخید و چرخید و ثانیه شمارش عقب عقب رفت و صدای بوقش دراومد.قهوه رو برداشتم و اومدم توی اتاق.گذاشتمش کنار چند تا لیوان خالی دیگه که رسوب قهوه ای و قرمز چای وقهوه تهشون مونده بود وبعید می دونستم با شستن هم پاک شه.قاشق رو دوباره کردم تو وچرخوندم.قهوه،انگار که سانتریفوژش کرده باشی ته لیوان ته نشین شده بود.برای چندینمین بار صفحات باقی مونده ی جزوه رو ورق زدم و شمردم.ساعتم رو نگاه کردم و یه بار دیگه برای چندینمین بار حساب کردم، اگر ساعتی چند صفحه بخونم،چند ساعت دیگه تموم می کنم؟یه قلپ خوردم و این آب داغ که از گلوم پایین رفت، انگار که مخم سرجاش اومد.صاف نشستم و جزوه رو صاف جلوم گذاشتم. یه روان نویس رنگی برداشتم و شروع کردم.چند دقیقه ای گذشت،سرم رو بالا آوردم و روبه روم رو نگاه کردم.غروب، خیلی
قشنگ بود.ابرا صورتی و نارنجی شده بودن.حیف بود عکس نگیرم.دوربین رو از کیفش در آوردم.چند تاعکس گرفتم که اصلا خوب نشد.حالم گرفته شد و دوباره نشستم پشت میز.هوا داشت تاریک می شد و نور، کم.می خواستم قبل از شام جزوه ام رو تموم کنم.پس یه روان نویس دیگه برداشتم و شروع کردم چرخه ی تکراری این روزهام رو.
……
اینجا نوشته علائم کمبود کلسیم شامل سرگیجه، بی اشتهایی و ... است.فکرکنم کمبود کلسیم پیدا کرده ام.
……
ساعت رو نگاه می کنم،یک ربع به پنجه.یه جلسه تموم شده و باید به خودم جایزه بدم.کشو رو باز می کنم و مکعب رنگی عددار بهم چشمک می زنه.به خودم قول می دم:فقط تا 5!مشغول می شم.توی ردیف آخر گیر کرده ام و هرچه می کنم ردیف نمی شود.ساعت را نگاه می کنم:5 و10 دقیقه.تا 5 وربع دیگر تمام می کنم.یک الگو پیدا شده،حیف است ول کنم.باز کلنجار می روم . ساعت را نگاه می کنم: 5 و نیم است. مکعب را می اندازم در کشووچند تا لعنت به خودم می فرستم.3 ربع است خودم را سر کار گذاشته ام.
………..
تاکی کاردی گرفته ام بس که قهوه خوردم.آخرش هم مثل هر شب به بهانه ی خستگی در کردن می روم روی تخت و ناغافل خوابم می برد تاصبح.تاثیرش موضعی شده و کوتاه مدت، جمجمه ام را گرم می کند آن هم تنها،برای چند دقیقه و فورا اثرش می پرد انگار نه انگار.فکر می کنم اگر یک روز بخواهم یک شخصیت فرضی بسازم ، می توانم اسمش را بگذارم تاکی کاردی!آدم را یاد داداش کایکو می اندازد.چند روز پیش به سراتوس انتریور و سارتوریوس هم فکر کردم،برای داستان های حماسی بسی مناسب است. نمی دانم چرا این وسط امتحانی هی نوشتنم میاید؟شاید چون هر
کار دیگریم بیاید موکول می کنم به بعد از امتحان ولی نوشتن را نمی شود موکول کرد،میاید گیر می دهد و اگر تخلیه اش نکنی ،رسوب می کند یک گوشه وبیچاره ات می کند.مخم هر راهی بتواند پیدا می کند برای در رفتن از زیر درس؛گناه دارد؛خسته است؛دلم برای خودم می سوزد.هی یک سری گروه اسمی که تابه حال نشنیده ای را می کنی
توی مخت و می گویی حفظش کن.چند دقیقه بعد بر می گردی می بینی یادت نیست؛دوباره حفظ می کنی و چند دقیقه بعد برمی گردی می بینی یادت نیست؛این بار هم حفظ می کنی و دیگر بر نمی گردی که ببینی یادت نیست!نیست که نیست،همین است که هست.باز به خودم سرکوفت می زنم که چرا انقدر خنگم و همیشه همین طور بوده ام و هستم و خواهم بود.شاید برای همین سرکوفت هاست که از امتحان بدم میاید.آدم نقطه ضعفش قلمبه می شود. تا وقتی
امتحان نداده ای می توانی تصور کنی همه چیز را فهمیده ای و آن قسمت های دیگر را هم اگر بخوانی،می فهمی؛ولی وقتی موقع امتحان می رسد و هر چه می خوانی، نمی فهمی یا یادت نمی ماند(فرقی نمی کند،جفتش برای ارتقای سواد لازم است!)کم می آوری.
.......
تموم شد.
شدم وصف حال:
وچه خوش تر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

۲۸ دی ۱۳۸۸

سهراب سپهری


آسمان آبی تر،


آب آبی تر،


من در ایوانم،رعنا سر حوض


رخت می شوید رعنا


برگ ها می ریزد.


مادرم صبحی می گفت:موسم دلگیری است


من به او گفتم:


زندگانی سیبی است،گاز باید زد با پوست.


...


آفتابی یکدست سارها آمده اند.


تازه لادن ها پیدا شده اند.


من اناری می کنم دانه به دل می گویم:


خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود


می پرد در چشمم آب انار:اشک می ریزم


مادرم می خندد.


رعنا هم.