‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر نگاشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر نگاشت. نمایش همه پست‌ها

۸ بهمن ۱۳۸۹

گروس عبدالملکیان

به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
                     که دست هایش توی جیبش بود
.
.
.
پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:
                                      نهنگی که در ساحل تقلا می کند
                                      برای دیدن هیچ کس نیامده است

۷ بهمن ۱۳۸۹

حسین پناهی

این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است...

۱۳ آبان ۱۳۸۹

۲۵ مهر ۱۳۸۹

شاعر ميگه:
         جماعت!
من،   
ديگه حوصله ندارم
به خوب،اميد
                 و
                    از بد ، گ   ل    ه  ،  ن   دارم

۲۶ فروردین ۱۳۸۹

۲۸ دی ۱۳۸۸

سهراب سپهری


آسمان آبی تر،


آب آبی تر،


من در ایوانم،رعنا سر حوض


رخت می شوید رعنا


برگ ها می ریزد.


مادرم صبحی می گفت:موسم دلگیری است


من به او گفتم:


زندگانی سیبی است،گاز باید زد با پوست.


...


آفتابی یکدست سارها آمده اند.


تازه لادن ها پیدا شده اند.


من اناری می کنم دانه به دل می گویم:


خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود


می پرد در چشمم آب انار:اشک می ریزم


مادرم می خندد.


رعنا هم.

۲۳ آذر ۱۳۸۸

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیزپر دشت های استغنا
اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه ی عاشقان آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان زحادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش می کشد مرا چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان زحادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
به سوی خویش می کشد مرا چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی  

۲۲ آبان ۱۳۸۸

یغما گلرویی











تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!
تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن!

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت!
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س!
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم!
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا!


۲ آبان ۱۳۸۸

افشین یداللهی

گاهی مسیر جاده به بمبست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفتست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ   بر ما هرانچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شست می رود

بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بمبست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرانچه لایقمان هست می رود

photo by me



۲۶ مهر ۱۳۸۸

سهراب سپهری

 


دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

وهیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه،هیچ چیز

مرا از هجوم خالی اظراف نمی رهاند

وفکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد




*Photo by Me