۱۸ آذر ۱۳۸۹

شما یادتون نمیاد، آسمون از اولش این رنگی نبود...



جهان سوم جایی است که هرچه بیشتر نفس می کشی، بیشتر خفه می شوی...!


هیچ فک کردین اگه احساس خفگی کنین،کافیه پنجره رو باز کنین و نفس عمیق بکشین و هی خفه و خفه و خفه تر شین تا...

۱۶ آذر ۱۳۸۹

|8: Oo( )

کی میگه انسان موجود باهوشیه؟
انسان اگه باهوش بود، به مغزش یاد می داد بین یه سری بو ها، صداها، اسم ها و یه سری آدم ها ارتباط برقرار نکنه. 

پ.ن: که چی مثلا؟ این تکامل یه توانایی بهت می ده، صد تا باگ از بغلش می زنه بیرون، مثه همین Optical illusion ها.آدمه داریم؟

۲۸ آبان ۱۳۸۹

20-17!

یک زمانی، 20 سال برایم عدد بزرگی بود، آن سالهایی که روز کودک و تلویزیون خودم را کودک جا می زدم و روز نوجوان، موقتا بزرگ می شدم،آن روزهایی که من بودم و یک عمر، زندگی دست نخورده پیش رو،آن وقت ها 20 سالگی دوران خیلی دوری بود، دورتر از آنکه بشود نگرانش بود...حالا  اینجا نشسته ام، کنار یک مشت کتاب و جزوه و یک خروار زندگی و هیچ یادم نمیاید، کجای این 20 سال بود که این طور بی خبر بزرگ شدم. چند سال از سالهای زندگیم این وسط گم شده است، کاش می شد یک قهوه می خوردم و برمی گشتم به آن سالهای گم شده، آن جا که برای هر کاری یک عمر زمان داشتم و یک دنیا انتخاب ،آن روزها که لبخند ها روی لبم جا خوش کرده بود ومجبورنبودم هرروز صبح لبخندزدن را به یاد خودم بیاورم.
چند ماه دیگر که بیست ساله شوم، نمی دانم هیچ شباهتی به آن رویای 20 سالگی کودکیم خواهم داشت؟

۱۴ آبان ۱۳۸۹

16

حدودا 10 سالم که بود،شاید هم کمتر،یه روز آلبوم عکسام رو باز کردم و نشستم کنارش زارزار گریه کردن،خواهر بزرگترم کنجکاو شد که چه ام شده؟ گفتم:دلم واسه بچگیم تنگ شده،نگران شده ام،دارم بزرگ می شم و بچگیم دیگه بر نمی گرده. گفت:همه بچه ها دلشون می خواد زودتر بزرگ شن،تو دلت واسه بچگیت تنگ شده؟!
از همون موقعا بو برده بودم که تو این دنیای خسته کننده ی بزرگسالی خبری نیست...

۳ آبان ۱۳۸۹

89/8/9

امروز 89/8/9  ِ .ساعتم فرض می کنیم 8 و 9 دقیقه ی بامداد، کی به کیه؟ عجیبه که تا این لحظه هیچ اس ام اسی تو مایه های "ساعت 8 و 9دقیقه ی امروز یه اتفاق جالب برات میفته اگه این اس ام اس رو به 89 نفر بفرستی" نیومده.

۲۵ مهر ۱۳۸۹

شاعر ميگه:
         جماعت!
من،   
ديگه حوصله ندارم
به خوب،اميد
                 و
                    از بد ، گ   ل    ه  ،  ن   دارم

۲۵ شهریور ۱۳۸۹

15

آقای رادیو می گه:ترش یا شیرین،فرقی نمی کند،انار که باشی،هزاران دانه ی روشن در درونت می درخشند.
الان،با شنیدن این قصار،چه حسی باید دست بدهد؟تنبّه؟ملامت؟خجالت؟عبرت؟حیرت؟تربیت؟آدمیت؟خلاقیت؟اناریت؟خیارشور؟:$

۱۴ شهریور ۱۳۸۹

11

امروز، بعد از یک ماه سکون و ثبوت و کپوک(فرآیند کپک زدن)، طی یک حرکت نمادین، خیلی محکم از جام بلند شدم و تکه تکه اراده های گم شده ام رو جمع کردم وطی سه ه ه ه دقیقه خم و راست شدن و کشیده شدن و فشرده شدن، مفاصل خشک شده ام رو اندکی نرم کردم. با هر حرکت،یک صدای تق از عمق مفاصلم بلند می شد، انگار که سه دقیقه پشت هم از این نایلون های بادکنکی ترکانده باشم و مفصل بی زبان از اول جا می افتاد.
از طرفی ان قدر پشت لپ تاپ نشسته ام و با دست راستم فیلم ها رو پلی کرده ام یا دورش رو تند و کند کرده ام و انقدر در پوزیشن خوابیده بر پهلوی چپ تایپ کرده ام که عضلات سمت راستم مشهودانه قطورتر و قوی تر از چپم شده و یه نمه اسکولیوز هم گرفته ام و درست از زیردنده ی دوازدهم، چند سانتی متری به راست شیفت شده ام. دست چپم هم آن قدر از شانه از لبه ی تخت آویزان می شود که روزی چند بار خواب می رود و آخر یک روز از فرط ایسکمی بنفش می شود، می افتد یک گوشه. چشمانم هم بعد از یک عمر زندگی آبرومندانه، محتاج یک جفت عدسی شیشه ای شده اند،بس که این حروف ریز "ای بوک ها" و سایت ها و کتاب ها را وارسی کردند.
الانش که این طوریست،چند وقت دیگر لابد در همین موقعیت نشسته پشت میز دست ها روی کی بورد یا روی کتاب ،پای راست روی پای چپ،مهره های خمیده و گردن افتاده،لب های آویزان، چشمها ی پرخون  و موهای آشفته، خشک می شوم،می ذارندم توی موزه تو یک شیشه الکل، که عبرت شوم برای آیندگان...

۷ شهریور ۱۳۸۹

زندگی جنگ و دیگر هیچ

می دانی؟هنگامی که خوابیده ای،خواب می بینی.خواب می بینی که در خانه ای هستی،پر از شعله های آتش یا داری از دست قاتلی فرار می کنی؛ناراحتی هایی که تو در آن موقع حس می کنی،حقیقت دارند،تو رنج می بری،می لرزی و پاهایت را محکم تکان می دهی.ولی بالاخره از خواب،بیدار می شوی و می بینی که در اتاقت و در میان اشیای متعلق به خودت و در رختخوابت هستی،در کمال امنیت.خانه نمی سوزد و قاتلی هم دنبالت نمی کند و تمام آن مناظر را در تخیلت می دیده ای و از تمام آن ماجراها فقط چند دانه عرق روی پیشانی ات مانده.
می دانی،گذر تو از یک کشور در حال جنگ با گذر تو از یک کشور در حال صلح تفاوتی ندارد.تو سایگون را ترک می کنی و وقتی در هواپیما و بر فراز ابرها در حال پروازی،باز هم اجساد،انفجار شعله های آتش و مصیبت را می بینی و اگر هواپیمایت به سوی رم،پاریس یا نیویورک برود،سعی می کنی دیگر خیالبافی نکنی و بعد با خودت فکر می کنی پس اجساد کجا هستند؟انفجارها و شعله های آتش کجا هستند؟هیچ کجا نیستند،آنها فقط در رویای تو وجود داشتند.
زندگی جنگ و دیگر هیج/اوریانا فالاچی/ترجمه ی لیلی گلستان

۵ شهریور ۱۳۸۹

10

خواهرزاده ی چهار ساله ام روبه روم نشسته بود و یه سکه رو می انداخت زمین،بار اول خط اومد وبهش گفتم:خط. بار دوم،شیر و اومد و گفتم:شیر.بار سوم باز هم خط اومد و همین طور بار چهارم و پنجم.می خواست برای ششمین بار سکه رو بندازه زمین که گفتم:اگه راست می گی شیر بیار.اونم نمی دونم رو چه حسابی جواب داد:اگه راست می گی آدم بیار!

۴ شهریور ۱۳۸۹

9

مثل هذیان دم مرگ،مثل خواب دم صبح...

لام انگل رو گذاشتم زیر میکروسکوپ،تا جایی که حافظه ام قد می ده، یه کرم صورتی رنگ بود.پیچ بزرگ میکروسکوپ رو هی می چرخوندم و روی طول بدن کرم،پیش می رفتم.رسیدم به یه انتهای بدنش که نمی دونم سرش بود یا تهش. یک دفعه دو تا چشم گرد زرد روش سبز شد،از همون چشم ها که کارتون های ژاپنی می ذاشتن رو صورت شخصیت هاشون. چشم ها با همون حالت نگاه شخصیت های فوتبالیست ها وقتی که دوربین چند دقیقه زوم می کرد رو صورتشون ،زل زده بود به عدسی چشمی و در ورای اون به چشم های من و هی باز وبسته می شد. از اونجا که از کلاس پاتولوژی عملی،داغ دیدن سر انگل روی دلم مونده بود، از شوق این که سر کرم رو دیده ام،زیر لب گفتم:اسکولکس!اسکولکس! و در حد چند هزارم ثانیه هم به این فکر فرورفتم که این انگل مگر زنده است که چشماش رو باز و بسته می کنه؟ پیش از اینکه فرصت کنم ذهن خودم رو با این سوال آزار بدم، از بقیه ی بدن کرم هم،چندین جفت دیگراز همون چشم های گرد زرد با همون لحن نگاه، دراومد و من هم وحشت زده سر از میکروسکوپ برداشتم و لام رو از زیر عدسی درآوردم.کرم صورتی آروم آروم خودش رو از زیر لایه ی رویی لام بیرون کشید(لام دو لایه دیده بودین؟) و من وحشت زده تر فقط نظاره گر هنرنمایی اش بودم.در عرض چند ثانیه(شاید هم در طول چند ثانیه،مطمئن نیستم)تمام سیر تکامل مار رو روی دور 256ایکس، عقب گرد ، اجرا کرد و روی تن صاف یکنواختش دو جفت دست و پای کوچک در آورد و به سرعت از دایره ی دیدم خارج شد. در این احوالات تنها مسئله ای که ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود، این بود که جواب آزمایشگاه دانشگاه رو چی بدم که انگل عزیزشون رو به فنا دادم؟ و همین جا بود که یک لامپ در مغزم روشن شد،به یاد آوردم که در دانشگاه برای مهار این مارمولک ها اونها رو توی جعبه ای که یک دوچرخه در مقیاس مینیاتوری در وسطش تعبیه شده بود،قرار می دادیم و مجبورش می کردیم رکاب بزنه و از این رکاب زدن یک جور انرژی ای تولید می شد که دقیقا نمی دانم به چه دردی می خورد.جعبه ی نام برده رو درست کنار پام پیدا کردم و درش رو باز کردم و در کمال شعف دیدم مارمولک صورتی عزیزم روی دوچرخه اش نشسته و با لبخندی به پهنای صورتش، رکاب می زند.در جعبه را بستم و چشمانم را باز کردم،باز هم حکایت صبح های امتحان و خواب دم صبح و...


۳ شهریور ۱۳۸۹

Fight Club


-When people think you're dying, man, they really,really listen to you instead of just...
-Instead of just waiting for their turn to speak.

The things you own,end up owning you.

It's only after we've lost everything,that we're free to do anything.

We've all been on television to believe that one day we'd all be millionaires and movie gods and rock stars.
But we won't.
We're slowly learning that fact.

I felt like putting a bullet between the eyes of every panda that wouldn't screw to save its species.

۲ شهریور ۱۳۸۹

هشت و نیم

Your eminence,im not happy.
Why should you be? That isnt your job.who told you we come into the world to be happy?origin says in his homilies:there is no salvation outside the church.he who he isn’t in the city of god, belongs to the city of devil.

۳۰ مرداد ۱۳۸۹

The Dark Knight

Some men aren’t looking for anything logical,like money.they cant be bought,bullied,reasoned or negotiated with.some men just wanna watch the world burn.

There are only as good as the world allows them to be.i’ll show you,when the chips are down,these civilized people ,they’ll eat each other.
-You killed 6 of my friends…
-Do you know why I use a knife?guns are too quick,you cant savor all the little emotion,you see…in their last moments,people show you who they really are.so in a way,I know your friends better than you ever did.
You either die hero,or you live long enough to see yourself become the villain.

۲۸ مرداد ۱۳۸۹

گروس عبدالمالکیان

دختران روستا به شهر فکر می کنند،
دختران شهر در آرزوی روستا می میرند،
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند،
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.
کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟!

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

8

روی اولین صندلی خالی نشستم. دو خانم با دو کودک یکی،دوساله در بقل، روبه رویم نشسته بودند،یکی از بچه ها ،مداوم گریه می کرد و سرش را به عقب پرتاب می کرد،گاهی هم پاهایش را ناگهان به جلومی انداخت.کتابم را باز کردم و یک خط خواندم،زن میانسال که گویا مادر بچه بود با لهجه ی روستایی پرسید،"ماهیچه چیه؟" چند باری تکرار کرد تا فهمیدم چه می گوید. نمی دانستم چه طور برایش توصیف کنم،کلمات علمی قلمبه ای به ذهنم می آمد،قسمت نرم پشت ساق بچه را گرفتم و گفتم این نرمی ها ماهیچه است. ادامه داد:"دکتر گفته،ماهیچه اش مشکل داره،ماهیچه ی پاش" بچه،این بار طوری گردنش رو به عقب پرتاب کرد که از نزدیکی میله ی اتوبوس رد شد. چند نفری از مسافرها از سر دلسوزی آهی کشیدند،بعضی ها هم اظهار نظری می کردند، طبق عادت وطنیمان. زن،بچه را سفت تر گرفت:"گردن هم نمی گیره". گفتم:" ماهیچه،همه جای بدن هست،تو صورتش هست،دستاش هست،شکمش هست، شاید گردن نگرفتنش هم به خاطر مشکل ماهیچه اش باشه،ماهیچه های گردن". تمام سعیم را می کردم که ساده حرف بزنم ومی ترسیدم اظهارنظر اشتباهی بکنم. کتابم رو گذاشتم توی کیفم."می بریش بیمارستان امام؟""آره،دوهفته اونجا خوابیده بود،این یکی هم همینجوریه(به بچه ی دوم اشاره کرد که ساکت نشسته بود.)..."بچه ها دوقلو بودند،فکر کردم شاید بیماری مادرزادی است یا یک اختلال جنینی . بچه گریه اش شدیدتر شد،بدنش کاملا شل بود و از دست مادرش لیز می خورد.مادر، شیشه ی شیری درآورد ودر دهان بچه فشار داد، بچه مداوم سرفه می کرد و قطرات شیر را در فضا پخش می کرد،شاید بلعش مشکل داشت،شاید به خاطر یک اختلال عصبی و یا ماهیچه ای،آرزو کردم کاش دکتری که معاینه اش می کند،بتواند مشکل اصلی اش را پیدا کند. با هر سرفه اش قطرات شیر روی دستم و لباسم می ریخت،آن قدر وضع کودک اسفبار بود که حتی خجالت کشیدم به آلوده بودن بزاقش فکر کنم. به ایستگاه پارک لاله رسیدیم،به مادر امیدواری دادم:"بیمارستان امام خیلی خوبه،دکترای خوبی داره،مشکلشو پیدا می کنن." و پیاده شدم.فکر کردم کاش یک روز بتوانم به این آدم ها کمکی،بیشتر از امیدواری دادن بکنم، کاش یک روز بتوانم هم زبان این زن و هم درد بچه اش را بهتر بفهمم.

۲۱ مرداد ۱۳۸۹

7

یک دویست تومانی به سمت راننده گرفت و یک دوهزار تومانی. کرایه ی خط دویست و بیست وپنج تومان بود. راننده غرولندی کرد و گفت:بیست و پنج تومانی نداری؟ مردم برای بیست و پنج تومان چه ها که نمی کنند. راست می گفت،خورد کردن دو هزار تومان، پول خوردهایش را حرام می کرد و اگر به هر کس بیست و پنج تومان تخفیف می داد،آخر روز حسابی ضرر کرده بود. ازکیف پولم دویست و بیست و پنج تومان در آوردم، کیفم پر از سکه بود،سکه هایی که معمولا در ازای یک قاشق چنگال پلاستیکی به سلف دانشگاه می دادم.یکیش را به مسافر کناری دادم. مشکل حل شد. یک ساعت بعد، همان مسیر را برمی گشتم،به سواری های زردرنگ خالی از مسافر رسیدم،مسیر خلوتی بود و زمان می برد تا 4 مسافر،تکمیل شود و راه بیفتیم.رهگذری که حسابی عجله داشت،کرایه ی 4نفر را داد و سواری را دربست گرفت.با دیدن من پیشنهاد کرد حالا که مسیر یکی است، سوار شوم .دیگر مجبور نبودم تا پرشدن تاکسی، صبر کنم. سهمم از کرایه را هم قبول نکرد. نمی دانم این چرخه ی عمل و عکس العمل میان رهگذران غریبه، آن روز تا کجا و تا چند نفر ادامه پیدا کرد،حتی نمی دانم یک تصادف ساده بود یا تحقق یک قانون عام،هرچه بود، بسیار ساده بود و بسیارشیرین!

۲۴ تیر ۱۳۸۹

The big bang theory


“Sheldon’s mother:Everyone's entitled to their opinion.
Sheldon:Evolution isn't an opinion, it's fact.
Mother:And that is your opinion.”

“Penny:You know what, I give up.He's impossible.
Seldon:I can't be impossible. I exist.I believe what you meant to say is,"I give up, he's improbable."”

With great power, comes a great responsibility

-Why are you crying?
-Because I'm stupid!
-That's no reason to cry.One cries because one is sad.
For example, I cry because others are stupid and it makes me sad.

-Your "check engine" light is on.
-Yeah, I gotta put a sticker over that.

If a little is good,The more is better

Memento

You don’t want the truth,You make your own truth.

I have to believe, when I close my eyes,The world is still here.

The hours

My life has been stolen from me
I am living in a town I have no wish to live in,I’m living a
life I have no wish to live
How did this happen?

بی پولی

دارویی که خانومت گفته مال افسردگی شدیده خوب نیستا!
یعنی کی افسردگی شدید داره؟زن من افسردگی شدید داره؟
من دهنم داره از بی پولی سرویس می شه،اون افسردگی اش شدیده؟
...
حالا من پول این افسردگی شدید رو از کجا بیارم؟




ای خدا!این چه طرز جواب دادنه؟تو همیشه راجع به کمترین چیزی که تو صحبت آدمه حرف می زنی.اون چیزی که اصلا منظور آدم نبوده.

در چشم باد

آدم اول وارد یه راه هایی می شه که فکر می کنه
انتخابش کرده،بعد اسیر درد بی درمون عادت می شه.

Star wars


there is always a bigger fish.

I don’t care from what universe you come, that’s gotta hurt.

Fear leads to anger, anger leads to hate, hate leads to suffering.

The day we believe in democracy is the day we lose it

Who’s the more foolish? fool or the fool who follows him?

All who gain power, are afraid to lose it

So this is how liberty dies. with thunderous applause.

how to train your dragon"


Dad: They killed hundreds of us.
Son: And we’ve killed thousands of them.

۱ تیر ۱۳۸۹

کالیگولا

وقتی نمی تونی ردش کنی،باید بکوبیش.

همیشه آزادی یکی به محرومیت دیگران منجر می شه.

می شه به چیزی اعتقاد نداشت ولی اون رو به لجن نکشید.


۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

6

یک بشری آمده روی پشت بام، کولرها را اصلاح کند،صدایش از کانال کولر به گوش ما می رسد،می گوید:آقای دکتر،حضرت عباسی دانشجوهای پزشکی زحمت می کشن،یعنی مدرکشون رو الکی به دست نمیارن.خنده ام می گیرد؟! ما که بخیل نیستیم بی خود شفاف سازی کنیم، بذار پس فردا پیش دکتر می رود،خیالش راحت باشد طرف کارش را بلد است،شاید از نظر روانی اثر مثبت داشت!!!


۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

خودزنی


یک زمانی یک دبیر ریاضی ای می گفت اگر ما می تونستیم پروسه ای که در مغز یک
آدم هنگام حل یک مساله اتفاق می افتد رو ببینیم،می توانست به اندازه ی حرکات یک
فوتبالیست در زمین فوتبال جذاب و هیجان انگیز باشد.

کتابی هست به نام "معماهایی در منطق ریاضی" نوشته ی "ریموند
اسمولیان" که یک سری معماهای منطقی بسیار مفرح طراحی کرده در قالب داستان
هایی با قوانین خاص خودشون که  باید با استفاده از اون قوانین معماها رو حل
کنیم. سوال هاش حسابی ذهن آدم رو به چالش می کشه و جالب اینکه هیچ ارتباطی به عدد
و رقم نداره(یه جورایی ریاضی نامحسوسه،یعنی بدون اینکه بدونین،دارین از دانش
ریاضیتون استفاده می کنین.)

اولین داستان این کتاب داستان معروف بانو یا ببر،نوشته ی فرانک استاکتن می
باشد.داستان پادشاهی که به زندانیان محکوم به اعدام اجازه می دهد از میان دو اتاق
که در یکی ببری گرسنه و در دیگری بانویی زیبا است،یکی را برگزیند.اگر اتاق بانو را
انتخاب کند،به پای هم پیر می شوند،اگر اتاق ببر را انتخاب کند،جوانمرگ می
شود.حال،پادشاهی منطق دوست تصمیم می گیرد،این داستان را به شیوه ی جدیدی بازسازی
کند و این بار، زندانی، نه براساس شانس و تصادف بلکه بر اساس استدلال و تحلیل
راهنمایی های پادشاه،می تواند اتاق بانو را بیابد و از چنگ ببر بگریزد.در این پست،
آزمایش هایی را که پادشاه در روز اول روی زندانیان انجام داد،می گذارم تا اگه دوست
داشتین روی جوابش(اتاقی که زندانی باید انتخاب کند) فکر کنین و کامنت بذارین جواب
رو،تا زمانی که پاسخ ها رو هم بگذارم.پیش از شروع بگویم که صورت سوال ها شامل و
کامل و جامع ومانع است و هیچ سوال اضافه ای مجاز نیست.

آزمایش اول

زندانی پرسید:"اگر در هر دو اتاق ببر باشد چطور؟در آن صورت چه کار کنم؟"
پادشاه پاسخ داد:"این از بخت بد شما خواهد بود."
زندانی پرسید:" اگر در هر دو اتاق دختر باشد چطور؟"
پادشاه پاسخ داد:"پاسخ این پرسش را که خود می دانید!در این صورت
خوشبختی  به شما روی خواهد آورد"
زندانی پرسید:"خوب،فرض کنیم در یک اتاق،ببر و در دیگری دختر باشد،درآن
صورت چطور؟"
پادشاه پاسخ داد:"در آن صورت انتخاب شما خیلی اهمیت خواهد داشت،این طور
نیست؟"
زندانی پرسید:"از کجا بدانم که کدام اتاق را انتخاب کنم؟"
پادشاه به علامت هایی که بر در اتاق نصب شده بود ،اشاره کرد و گفت:به کمک این
علامت ها:

علامت روی در اتاق شماره ی 1: در این اتاق یک دختر است و در دیگری ببر.

علامت روی در اتاق شماره ی 2:در یکی از این دو اتاق دختر و در دیگری ببر است.

زندانی پرسید:"آیا این علامت ها درست هستند؟"
پادشاه پاسخ داد:"یکی از آنها درست است و دیگری نادرست"
اگر شما به جای زندانی بودید کدام در را می گشودید؟(با فرض اینکه زندانی بانو
را به ببر ترجیح می دهد!)

آزمایش دوم:
{به گفته ی پادشاه در این آزمایش،علامت ها یا هر دو درست هستند یا هر دو
نادرست.}

علامت روی در اتاق شماره ی 1: دست کم در یکی از این اتاق ها، یک دختر است.

علامت روی در اتاق شماره ی 2:ببر در اتاق دیگر است.


زندانی کدام اتاق را باید انتخاب کند؟

آزمایش سوم:
قوانین مشابه آزمایش دوم

علامت روی در اتاق شماره ی 1: یا یک ببر در این اتاق است یا یک دختر در اتاق
دیگر است.

علامت روی در اتاق شماره ی 2:در اتاق دیگر یک دختر است.


آیا در اتاق شماره ی 1 ببر است یا دختر؟در اتاق شماره ی 2 چطور؟

۲۳ فروردین ۱۳۸۹

Saving private Ryan

-There is not to reason why, but to do and die.
-You see,when you endup keeling one of your men,you see,you tell yourself it happened so you can save the lives of 2 or 3 or 10 others,maybe a hundred others. do you know how many men I’ve lost under my command?-how many?-94…but that means, I’ve saved the lives of 10 times that many it doesn’t? maybe 20,20 times as many. and that’s how simple it is. Thats how you rationalize to make the choice between the mission and the men.

۲۴ اسفند ۱۳۸۸

The big bang theory TVshow

A smart answer to the question:why you don't buy a gift for your friend's birthday?("The big bang theory TVshow")

The entire institution of gift giving make no sense! Let’s say that I go out, and I spend 50 dollars on you, it’s a laborious activity because I have to imagine what you need, whereas you know hat you need. Now I could simplify things, just giving you the 50 dollars directly, and then you could give me 50 dollars on my birthday, and son on until one of us dies leaving the other one old and 50 dollars richer. And I ask you, is it worth it ?

۱۰ اسفند ۱۳۸۸

Shindler's list


Goeth:
today is history.
today will be remembered.
years from now ,the young will ask with wonder about this day.today is history and you're part of it.
six hundred years ago when elsewhere they were footing the blame for the black death, Kazimierz the great,so-called,told the Jews,they could come to Krakow.they came,They trundled their belongings into the city. They settled. They took hold. They prospered in business, science, education, the arts. With nothing they came and with nothing they flourished. For six centuries there has been a Jewish Krakow. By this evening those six centuries are a rumor.
They never happened.
Today is history.

۱۵ بهمن ۱۳۸۸

گم نام

سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟

ــ ارسطو: طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود .
ــ موسی : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمین آمد و به مرغ گفت به آن سوی خیابان برو و مرغ چنین کرد و پروردگارخشنود همی گشت.
ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد . این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود .
ــ خاتمی: چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند
ــ ریاضیدان : مرغ را چگونه تعریف میکنید؟
ــ نیچه: چرا که نه؟
ــفروید: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم
اطمینان جنسی دچار هستید . آیا در بچگی شصت خود را میمکیدید؟
ــ داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است .
ــ همینگوی: برای مردن . در زیرباران
ــ اینشتین: رابطهء مرغ و خیابان نسبی است .
ــ سیمون دوبوار : مرغ نماد زن وهویت پایمال شدهء اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد
ــپاپ اعظم: باید بدانیم که هرروز میلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از
خیابان رد نمیشوند .توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید
دربارهء مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟
ــصادق هدایت: از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر
ــ شیرین عبادی : نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمیدهد .
ــ روانشناس: آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟
ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها .
ــکافکا: ک. به آن سوی خیابان کثیف رفت . مرغ این را دید و به سوی دیگرخیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک . نگاهی بی توجه ووحشتزده انداخت . این ک. رامجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را باحضورفیزیکی خود مواجه کند ودستکم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه اش دشوارترمینمود.
ــ بیل کلینتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم.
ــ ناصرالدینشاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد
ــ طرفدار داستانهای علمی تخیلی: این مرغ نبود که ازخیابان رد شد . مرغ خیابان وتمام جهان هستی را دو متر و60 سانتیمتر به عقب راند.
ــ اریش فون دنیکن: مثل هر باردیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را ندیدید؟
ــجرج دبلیو بوش : این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریس جهانی بود و حق ما
برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزشهای
دموکراسی دفاع کند محفوظ است .
ــ سعدی : و مرغی را شنیدم که درآن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم.
ــ رنه دکارت : از کجا میدانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
ــ لات محل: به گور پدرش میخنده هیشکی نمتونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آی نفسکش
ــ بودا : با این پرسش طبیعت مرغانهء خود را نفی میکنی
ــ پدرخوانده : جای دوری نمیتواند برود .
ــ فروغ فرخزاد : از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد .
ــ ماکیاولی: مهم اینست که مرغ از خیابان رد شد.. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه میکند .
ــ هیتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد ! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد
ــ فردوسی پور : چه میـــــــــکــنه این مرغه

۶ بهمن ۱۳۸۸

5


چند اپیزود از هذیانات ذهنی مضمحل فی الایام الامتحان

قاشق رو توی لیوان چرخوندم و چرخوندم.لیوان روگذاشتم توی ماکروفر تا یه کم داغ تر شه و حالم رو حسابی جا بیاره.لیوان توی فر،هی چرخید و چرخید و ثانیه شمارش عقب عقب رفت و صدای بوقش دراومد.قهوه رو برداشتم و اومدم توی اتاق.گذاشتمش کنار چند تا لیوان خالی دیگه که رسوب قهوه ای و قرمز چای وقهوه تهشون مونده بود وبعید می دونستم با شستن هم پاک شه.قاشق رو دوباره کردم تو وچرخوندم.قهوه،انگار که سانتریفوژش کرده باشی ته لیوان ته نشین شده بود.برای چندینمین بار صفحات باقی مونده ی جزوه رو ورق زدم و شمردم.ساعتم رو نگاه کردم و یه بار دیگه برای چندینمین بار حساب کردم، اگر ساعتی چند صفحه بخونم،چند ساعت دیگه تموم می کنم؟یه قلپ خوردم و این آب داغ که از گلوم پایین رفت، انگار که مخم سرجاش اومد.صاف نشستم و جزوه رو صاف جلوم گذاشتم. یه روان نویس رنگی برداشتم و شروع کردم.چند دقیقه ای گذشت،سرم رو بالا آوردم و روبه روم رو نگاه کردم.غروب، خیلی
قشنگ بود.ابرا صورتی و نارنجی شده بودن.حیف بود عکس نگیرم.دوربین رو از کیفش در آوردم.چند تاعکس گرفتم که اصلا خوب نشد.حالم گرفته شد و دوباره نشستم پشت میز.هوا داشت تاریک می شد و نور، کم.می خواستم قبل از شام جزوه ام رو تموم کنم.پس یه روان نویس دیگه برداشتم و شروع کردم چرخه ی تکراری این روزهام رو.
……
اینجا نوشته علائم کمبود کلسیم شامل سرگیجه، بی اشتهایی و ... است.فکرکنم کمبود کلسیم پیدا کرده ام.
……
ساعت رو نگاه می کنم،یک ربع به پنجه.یه جلسه تموم شده و باید به خودم جایزه بدم.کشو رو باز می کنم و مکعب رنگی عددار بهم چشمک می زنه.به خودم قول می دم:فقط تا 5!مشغول می شم.توی ردیف آخر گیر کرده ام و هرچه می کنم ردیف نمی شود.ساعت را نگاه می کنم:5 و10 دقیقه.تا 5 وربع دیگر تمام می کنم.یک الگو پیدا شده،حیف است ول کنم.باز کلنجار می روم . ساعت را نگاه می کنم: 5 و نیم است. مکعب را می اندازم در کشووچند تا لعنت به خودم می فرستم.3 ربع است خودم را سر کار گذاشته ام.
………..
تاکی کاردی گرفته ام بس که قهوه خوردم.آخرش هم مثل هر شب به بهانه ی خستگی در کردن می روم روی تخت و ناغافل خوابم می برد تاصبح.تاثیرش موضعی شده و کوتاه مدت، جمجمه ام را گرم می کند آن هم تنها،برای چند دقیقه و فورا اثرش می پرد انگار نه انگار.فکر می کنم اگر یک روز بخواهم یک شخصیت فرضی بسازم ، می توانم اسمش را بگذارم تاکی کاردی!آدم را یاد داداش کایکو می اندازد.چند روز پیش به سراتوس انتریور و سارتوریوس هم فکر کردم،برای داستان های حماسی بسی مناسب است. نمی دانم چرا این وسط امتحانی هی نوشتنم میاید؟شاید چون هر
کار دیگریم بیاید موکول می کنم به بعد از امتحان ولی نوشتن را نمی شود موکول کرد،میاید گیر می دهد و اگر تخلیه اش نکنی ،رسوب می کند یک گوشه وبیچاره ات می کند.مخم هر راهی بتواند پیدا می کند برای در رفتن از زیر درس؛گناه دارد؛خسته است؛دلم برای خودم می سوزد.هی یک سری گروه اسمی که تابه حال نشنیده ای را می کنی
توی مخت و می گویی حفظش کن.چند دقیقه بعد بر می گردی می بینی یادت نیست؛دوباره حفظ می کنی و چند دقیقه بعد برمی گردی می بینی یادت نیست؛این بار هم حفظ می کنی و دیگر بر نمی گردی که ببینی یادت نیست!نیست که نیست،همین است که هست.باز به خودم سرکوفت می زنم که چرا انقدر خنگم و همیشه همین طور بوده ام و هستم و خواهم بود.شاید برای همین سرکوفت هاست که از امتحان بدم میاید.آدم نقطه ضعفش قلمبه می شود. تا وقتی
امتحان نداده ای می توانی تصور کنی همه چیز را فهمیده ای و آن قسمت های دیگر را هم اگر بخوانی،می فهمی؛ولی وقتی موقع امتحان می رسد و هر چه می خوانی، نمی فهمی یا یادت نمی ماند(فرقی نمی کند،جفتش برای ارتقای سواد لازم است!)کم می آوری.
.......
تموم شد.
شدم وصف حال:
وچه خوش تر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

۲۸ دی ۱۳۸۸

سهراب سپهری


آسمان آبی تر،


آب آبی تر،


من در ایوانم،رعنا سر حوض


رخت می شوید رعنا


برگ ها می ریزد.


مادرم صبحی می گفت:موسم دلگیری است


من به او گفتم:


زندگانی سیبی است،گاز باید زد با پوست.


...


آفتابی یکدست سارها آمده اند.


تازه لادن ها پیدا شده اند.


من اناری می کنم دانه به دل می گویم:


خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود


می پرد در چشمم آب انار:اشک می ریزم


مادرم می خندد.


رعنا هم.